تبليغاتX
زندگی و وصیت نامه شخصی شهاب شوقی فر
این وبلاگ شخصی است . و تا پایان زندگی صاحب آن برای دیگران غیر مفید
به نام خدا

سلام .   اسمم شهاب   . فامیلم شوقی فر   البته شناسنامه ام تا قبل از تعویض  المثنی بود . حدود ۱۰ سالم که بود بابام تصمیم گرفت فامیلشو عوض کنه . قبلش قلعه ای بودیم .   بخاطر انتساب به قلعه ای خانی در روستای توچغاز ملایر که الآن دیگه از اون قلعه خبری نیست. اون ده قدیمی هم دیگه داره شهر میشه.   نمیدونم همیشه با این جور نوشتن مشکل دارم   یعنی در واقع با کتابی و ادبی نوشتن مشکل دارم . وقتی شروع میکنم بصورت کلاسیک چیز بنویسم خیلی به خودم سخت میگیرم ممکنه یک متن بیست جمله ای دو ساعت وقتم رو بگیره.     ولی وقتی اینجوری مینویسم دیگه نگران فعل و فاعل و تقدم و تاخر و اینجور چیز ها نیستم.     فعلا که مینویسم ولی مطمئنم بعدا (اگر زنده بودم) یا ادامه اش و یا همه اش رو باید کتابی بنویسم .

امروز جلسه تذکر آقای اسماعیل اقبالی بود . اراک بودیم . ناظم زندگی نامه مرحوم رو که به قلم خودش بود خوند. یادم اومد که من بیشتر از یک ساله که تصمیم داشتم زندگی نامه ام رو بنویسم . ولی بخاطر همین سخت گیری های "خودم به خودم " جرآت نکردم بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم به تاخیر نندازمش .  من که وصیت نامه ام آنلاین شده . چرا زندگی نامه ام آنلاین نباشه.؟.  ولی بهتره از اول شروع کنم. شاید بهتر باشه

 در روز نوزدهم اسفند ماه هزار و سیصد و چهل و شش هجری شمسی مصادف با عید قربان در شهر بروجرد از شهر های استان لرستان به دنیا آمدم. پدرم رحیم  و مادرم شهناز  .   هنوز که هنوزه چهل سال از عمرم میگذره و نمیدونم اهل کجام . مادرم نجف آبادی پدرم ملایری   خودم متولد بروجرد (این یکی تکراری بود) پانزده سال ساکن زابل بودم و عملا اونجا بزرگ شدم.    خانواده ام ساکن اصفهان هستند و خودم حدود پانزده ساله که ساکن الیگودرز هستم.  همسرم و همچنین یک خواهر و برادرم متولد امارات متحده عربی هستند. بگذریم فقط میدونم که یک کمی لر هستم. بقیه اش خیلی مهم نیست.

 

نخیر ما اتو بیوگرافی نویس بشو نیستیم  .

 

پس از یک سال خانواده ما به زابل هجرت نمودند. و بنده دوران کودکی را در خاکهای رس سیستان و بادهای معروف صد و بیست روزه اش گذراندم. و از آن دوران خاطره قابل توجهی جز همان باد و خاک و اذیت همسایگان که به القای علما آزار رساندن به مارا ثواب میدانستند ندارم.

تحصیلات ابتدائی را در دبستان پهلوی آغاز نمودم (البته با یک سال تاخیر . چون بخاطر نیمه دومی بودن اسمم را ننوشتند و تلاش برای تحصیل در مدارس روستایی هم نا موفق بود"چون یادمه یک روز که سوار بر ترک موتور ایژ آقا معلم به روستا میرفتیم از پشت موتور افتادم و خانواده که نگران آسیب دیدن گوهر گرانبهایشان {یعنی من} بودند از خیر تحصیلات زود هنگام گذشتند ") ولی همان چند هفته هنوز در ذهنم زنده مانده . صفا و صمیمیت روستایی ها و دوستی های خالصی که بعد از آن کمتر تجربه اش کردم.

بگذریم این همه نوشتم !!!!!! ولی هنوز دوران تحصیلات ابتدایی را به زور شروع کرده ام. خدا به خیر کند.

 تحصیلات ما با امروزی ها یک کمی فرق داشت . تا ۸ سال نمیدانستم کتاب خریدن یعنی چی (راستش اولین بار که در اصفهان فهمیدم کتابهای تحصیلی باید خریده شوند حس کردم به یک سیاره دیگر آمده ام) تغذیه رایگان مرتب  و گاهی بیشتر از حد نیاز بود.  بعضی از دوستان تغذیه اشان را به خانه هم میبردند .   لباسهای نو  و کفش ملی چند نوبت در سال به همه داده میشد.   راستش لذتی که از گرفتن ان لباسها حس میکردم هرگز از لباسهای شب عید کمتر نبود.   البته این اواخر (یعنی دوران راهنمایی) جزو کسانی بودم که از قبول بعضی اقلام (بخصوص هدایای نقدی) خودداری میکردم تا امکان رسیدگی به خانواده های بیشتری فراهم شود. 

البته از قبل از شروع سال اول مدرسه هم مشترک دائمی و ثابت کتابخانه کانون پرورش فکری بودم. به تنهایی میرفتم کتاب میگرفتم . گاهی یکی دو تا همانجا میخواندم و یکی هم به خانه می اوردم اوایل مشتری کتابهای عکس دار و گاهی بدون نوشته بودم. اما به تدریج انواع دایره المعارف و فرهنگ ها از کتابهای مورد علاقه من شدند. کانون مثل خانه خودم بود . هنوز وقتی یادم می آید از احساس داشتن کتابخانه ای به آن بزرگی و دسترسی به همه انها لذت میبرم. و این روال ادامه داشت تا سال بعد از انقلاب که اغلب کتابها را از بین بردند و بتدریج کتابخانه را تعطیل کردند.

واقعا نمیدانم این مستقل بودن و مسئولیت پذیری . روش تربیتی مادرم بود یا پدرم و یا استعداد شخصی خودم؟   هر گز هم درباره اش چیزی نپرسیده ام.  اما حتی یادم هست . باز هم حتی از قبل از مدرسه رفتن. حتی چک های بانکی را هم پاس میکردم . پدرم پشت چک امضای مرا گواهی میکرد. و من هر بار یک امضای جدید داشتم ! ! !      مبالغ آن چکها با قیمتهای امروزی واقعا خنده دار به نظر میرسند.  زمانی که نوشابه ۱ ریال بود.  و حقوق یک کارمند مرفه حدود ۲۰۰ تومان .    و پول تو جیبی اسکناسی (یعنی بیست ریال به بالا)  چیزی بود مانند خواب و روبا. . .

دقیقا نمیدانم چه زمانی ولی احتمالا تابستان ها بوده است.   شاگردی های زیادی کردم .   شاگرد عکاس   .   عینک ساز  .   نجار  .  تعمیرات رادیو  و ضبط  در مغازه بابام  .   و  چند شغل دیگر     یادم هست که برق زابل در آن دوران توسط یک کارخانه دیزلی تامین میشد که روبه روی مغازه بابام بود.   و از حدود غروب آن را روشن میکردند.

ضمنا ما تا سالها بعد تلویزیون . یخچال . گاز . و خیلی چیز های دیگر نداشتیم. اما تا یاد دارم تلفن داشتیم . شماره ما دو رقمی بود. البته دانستن شماره خیلی مهم نبود چون تلفن هندلی بود و وقتی گوشی را برمبداشتیم مثلا میگفتیم مغازه آقای منیعی و تلفنچی ان را وصل میکرد.   یکی از سرگرمیهای من تماشای آن تلفن چی در حین کار بود  میز قدیمی او و فیش هایی که جابجا میکرد. درست مثل فیلمهای جنگ جهانی دوم.  یادم هست دستگاهش را تا همین ده دوازده سال پیش در آشغالهای مخابرات زابل می شد دید. کاش آن را خریده بودم.

   بگذریم در تمام دوران ابتدائی مبصر بودم.  و عزیز دردانه معلم ها و ناظم و مدیر.   گرچه واقعا با بقیه فرق داشتم "هم رنگ پوستم خیلی روشن تر بود . هم تمیز تر از بقیه بودم . هم کوچکتر از بقیه بودم." چون اغلب همکلاسی ها یا چند سال مردود شده بودند . یا شناسنامه اشان چندین سال از خودشان کوچک تر بود. ولی نکته جالب اینجا بود که این تفاوت ها و بخصوص اختلاف نمرات همیشه بیست من هرگز باعث ایجاد فاصله بین من و دیگران نبود.  به راحتی با همه دوست بودم "و بیشتر از همه هم دوست و رفیق داشتم"   و هر گز یاد ندارم رفتار یا حتی تفکری مبتنی بر غرور داشته باشم.

روشن ترین خاطره ام از این دوران حیاط بسیار بزرگ و آسفالت مدرسه بود . که از حیاط هزار متری و خاکی خانه ما هم بزرگتر بود.   جای بازی زیادی داشتیم . ولی هیچوقت در بازیهای خطرناک و خشن بچه ها داخل نمیشدم.    خانه آن دوران مثل یک عکس ۲۰ مگا پیکسلی واضح در ذهنم نقش بسته است. چند درخت خرمای بسیار بزرگ . و چند اکالیپتوس بسیار بسیار برزگ.  و چند خر زهره زیبا .

وقتی گنجشک ها مشغول خواندن در بین شاخه های درخت ها میشدند. واقعا عظمت درخت را میشد حس کرد.   با زدن یک سنگ نمیدان شاید چند هزار گنجشک به پرواز در می آمدند و برای چند لحظه هیچ صدایی نبود. اما به سرعت بر میگشتند و باز هم جیک جیک و شلوغ بازی های خودشان.

دیوار های خانه خشت خام و سقف ها گنبدی بودند. قطر دیوار ها به اندازه ای بود که من به راحتی در طاقچه می خوابیدم . گرمای تابستان را با گذاشتن بوته های خار در پشت یکی از پنجره های رو به باد و ریختن آب روی آن قابل تحمل میکردیم.   گرمای ۴۵ و ۵۰ درجه در آن منطقه چندان غیر عادی نبود. و جالب اینکه در گرمترین روزها هم نمیتوانستیم سرمای اتاق خارخانه را بیشتر از ده دقیقه تحمل کنیم.

آب منطقه همیشه گل آلود بود و برای استفاده نوشیدنی آن را در کوزه های سفالی بزرگ (بزرگتر از قد من) میریختیم که به آن چکه میگفتیم. هر چند هفته یک بار چندین کیلو گل رس از خمره ها خارج میکردیم تا قابل استفاده باشند. اولین مسئولیت اجتماعی من در زندگی پر نگه داشتن این خمره بود. و هنوز هم نسبت به پر بودن هر ظرف آبی حساس هستم. از سماور و کتری گرفته تا پارچ داخل یخچال.

پنجم دبستان من مصادف شد با انقلاب اسلامی که ترجیح میدهم درباره آن چیزی نگویم. فقط یک خاطره جالب دارم که : سر جلسه امتحان نهایی که بعد از چندماه تعطیلی مدارس برگزار شد. مدیر مدرسه آمد بالای سر من و دو نفر را چپ و راست من نشاند . و گفت باید اجازه دهی اینها از روی برگه تو بنویسند. اولین برخورد من با تقلب بود. و تا جائی که یادم می آید آخرین بار هم بود.

دوران راهنمائی درس خواندن خیلی سخت بود . مدرسه دوشیفت بود هم صبح و هم بعد از ظهر. معلم ها خیلی جدی بودند. جو انقلاب همه را گرفته بود. یک عده مذهبی و متعصب . و یک عده هم ناراضی از تغییرات. ولی با همه مسائل موجود. درسها به خوبی پیش میرفت و من به خاطر سوالهای خارج از درس (اغلب کتابها را در ماه اول تا آخر خوانده بودم) جزء معدود کسانی بودم که اغلب معلم ها میشناختند.

اکیپ برو بچه هایی که در آن دوران با هم بودیم . بخوبی به خاطر دارم . یکی پزشک عمومی شده . یکی متخصص . سه تایشان مهندسی را با رتبه بالا و از دانشگاههای خوب گرفته اند. و من . . . (فکر کنم چیزی نگویم بهتر باشد)

در این دوران ُ بازداشت نه ماهه پدرم مهمترین اتفاق در خانواده ما بود . پرونده ای بقول مامور دادگاه انقلاب ۹۰۰ صفحه ای !!! با مزه ترین اتهامات آن پرونده ساختگی دو قتل بود.  که یکی از مقتولین {روح الله منیعی} هنوز زنده است و در طهران زندگی میکند. و قاتل اعتراف کرده دیگری {برادر زن آقای افغان} همراه با پدرم در زندان بود. چون هر از چند گاهی عده ای از بهائیان زندانی را  اعدام می کردند.  دوران پر اضطرابی را گذراندیم . دست آخر با قرار ضمانت آزادش کردند. و به توصیه دوستانُُ ترجیح داد که به نجف آباد مهاجرت کند. و این شد که دوران اقامت ما در استان سیستان و بلوچستان به پایان رسید.

دردسر زندگی در محل جدید. با ساختن خانه ای که بنایش برادرم بود و کارگر و عمله اش من و مادرم !! شروع شد.  {با مصادره منزل مسکونی ما و مغازه پدرم در زابل . تقریبا به جز چند دست لباس چیزی نداشتیم . و بطوری که شنیده ام این اتفاق (خلع هستی) برای پدرم سومین بار بود که می افتاد!} یادم هست که چند ماه در زیر زمین نیمه ساز زندگی کردیم و  همه ساخت و ساز تا زیر سقف را خودمان کردیم . و بعد از آن گاهی برای کارها بنا میگرفتیم. پدرم هر روز با جیب خالی به سر کار میرفت و با درآمد همان روز مصالح میخرید یا اجرت بنا ها را میداد. یا گاهی مجبور بودیم چند روز تا چند هفته صبر کنیم تا پول جور شود. تا اینکه بالاخره چیزی شبیه به خانه ساخته شد. و هنوز هم سر پا مانده است.

اول مهر سال دوم دردسر بعدی شروع شد. دبیرستان موقع ثبت نام تعهد نامه ای میخواست که یکی از بند هایش اجبار به شرکت در همه تظاهرات و راهپیمائی ها بود. و من بخاطر امضا نکردن آن اخراج شدم . با مشکلات فراوان دوم دبیرستان را متفرقه خواندم و امتحان دادم. اما مشکلات مختلف باعث شد  که بجای ادامه تحصیل ناچار به کار کردن باشم. گر چه یک سال را بیشتر در دبیرستان منتظری نخواندم ؟ اما دوستان خوبی پیدا کردم که هنوز با آنها در ارتباط هستم . باز هم یکی پزشک شده و دو تا مهندس . و من ...

در این دوران . کار آموزی و شاگردی مشاغل دیگری را تجربه کردم : لوستر سازی . آبکاری فلزات . پرداخت کاری . نجاری . و . . . در  آخرین آنها . مشغول کار بودم که دستور العملی صادر شد که هر کارگاهی که مشمولین سرباز را به کار بگیردد تعطیل خواهد شد. و من که در آستانه هجده سالگی بودم . بلافاصله دفتر چه اعزام به خدمتم را گرفتم.  حتی یک لحظه هم فکر جنگ و خطرات آن را نمیکردم.

یاد جمله ای از مادرم افتادم که به یکی از اقوام گفته بود : "از وقتی شهاب هجده سالش تمام شد . ما دیگر او را در خانه ندیدیم.   بله دوران مستقل بودن من شروع شد. و از آن به بعد فقط به عنوان مهمان به خانه پدری ام رفتم و تا امروز سعی کرده ام که روی پای خودم بایستم و سربار کسی نباشم.

به هر حال هجدهم شهریور سال ۶۶ به خدمت اعزام شدیم. چون دیپلم نداشتم با اکیپی اعزام شدیم که وصفشان ناگفتنی بود. عمدتا روستایی های اطراف نجف آباد و فریدن. و همه بی سواد. 

از پاسگاه ژاندارمری نجف آباد اعزام شدیم. و به هر کداممان پولی حدود دویست تومان برای خرج راه دادند . که تقریبا همه آن را در اولین قهوه خانه . حوالی داران. خرج کردند. ولی من ترجیح دادم ژتون چای را یادگاری نگه دارم .  اما نمیدانم کی آن را از من دزدیدند. (مثل سکه نقره دو هزار دیناری زمان نادر شاه که خیلی هم به آن علاقه داشتم)

یکی از تجربه های تازه ، صبحانه اولین روز در کرمانشاه بود همه  را به خط کردند و به هر نفر یک نان  دادند که شبیه چونه پهن شده در نانوائی ها ، خمیر و پر از آرد بود و روی آن یک سیب زمینی آب پز گذاشتند. و یک نفر با یک پلاستیک به هر نفر ، کمی نمک میداد. همه دویست نفر همراهان شوکه شده بودند. نه در عمرما ن نانی به آن شکل و شمایل دیده بودیم و نه برای صبحانه سیب زمینی پخته خورده بودیم. بگذریم که بعد از آن . خیلی چیز های جدید دیگر دیدیم و برایمان عادی شد. اما یکی دیگر هم جالب بود و آن اولین گلابی بود که به ما دادند. بدون استثنا همه هم خدمتی های ما که به گلابی های آبدار و معطر اصفهان عادت داشتند. آنها را دور انداختند. البته خودم هم جزو آنها بودم و به نظرم طعم نفتالین و گازوئیل میداد !!!

خاطرات سربازی چون در اوج دوران جوانی و معمولا توام با تجربیات جدید است.  معمولا از ذهن کسی پاک نمیشود . و بارها انسانهای جا افتاده و سالخورده ای را دیده ام که بهترین خاطراتشان همین تجربیات خدمت است. و من هم گرچه اغلب آنها در ذهنم روشن است سعی میکنم  روده درازی نکنم.

اولین تنبیه را وقتی تجربه کردم که جسارت کردم و بعد از یک بار دیدن ، داوطلب باز و بسته کردن اسلحه بصورت چشم بسته شدم. و جالب اینکه بدون خطا موفق به این کار شدم و برای اینکه با واقعیات ارتش آشنا شوم . بلافاصله مجبور شدم دویست متر را سینه خیز بروم. تا یاد بگیرم که اطاعت واجب تر از فراگیری است !!!

چهل و پنج روز از آموزش ما نگذشته بود که بمباران بی مقدمه پادگان ما و شهر کرمانشاه شروع شد. درست جلوی چشمم مثل فیلمهای جنگ جهانی دوم دیدم که چند بمب به ترتیب و در یک خط به زمین میخورند و حس کردم بعدی باید روی سرم باشد. بلند شدم که بدوم. اما همه چیز سیاه شد. جالب اینجاست که با وجود اینکه قبل از خدمت تصور میکردم یا سالم میمانم و یا کشته میشوم و از معلول شدن وحشت داشتم . در آن لحظه فقط یک چیز در ذهنم تداعی شد "با خودم گفتم: من زنده ام" هنوز لبخندی را که در آن حال بیهوشی میزدم به یاد دارم.

به طهران اعزام شدم و تاشش ماه در بیمارستانهای مختلف برای درمانهای گوناگون بستری بودم. و با وجود اینکه در تنها کمیسیون پزشکی تشکیل شده هفتاد درصد معلولیت داشتم. مجددا به همان پادگان برگشت داده شدم. با یک گوش ناشنوا و ترکش هایی که هنوز هم در بدنم موجود هستند. و سر گیجه ای که باید تا آخر عمر آن را تحمل کنم. البته لطف کردند و معاف از رزم و اسلحه شدم.

چند ماهی در واحد تدارکات بودم تا اینکه قطعنامه 598 و اتش بس و بعد از آن عملیات مرصاد اتفاق افتاد. من و چند نفر دیگر را به سمت اسلام آباد فرستادند . قرار بود راهنمای افراد یگان خودمان باشیم. در آن چند ساعت تنها ماشینی که به سمت منطقه میرفت ما بودیم ، همه در حال عقب نشینی و فرار بودند . پیاده . سواره و حتی با تانک ! به خبازخانه ایوان غرب که رسیدیم پشت سر ما منطقه محاصره شد. روزها را در کوهها از ترس بمباران عادی و شیمیایی روی سنگ میخوابیدیم و شبها نان میپختیم. تقریبا تا آخر خدمت ۳۰ ماهه ام در منطقه ماندم و دوستهای خوبی پیدا کردم.

بعد از خدمت مشغول کار در کارگاه کرکره سازی شدم . و در اتاقی در همان کارگاه . که در اطراف اصفهان بود .  ساکن شدم. بخاطر متلک تصادفی یکی از دوستان تصمیم گرفتم درس هم بخوانم . دو سال تمام روزها کار میکردم و شبها به دبیرستان شبانه که 17 کیلومتر آن طرف تر بود میرفتم. و هر بار از اینکه توانسته بودم بعد از اتمام کلاسها در کمتر از دو ساعت به خانه برسم تعجب میکردم.

بعد از دیپلم در کنکور جامعه خودمان شرکت کردم و با رتبه خوبی مشغول خواندن روانشناسی عمومی شدم. از رشته ها چیزی نمیدانستم . و فقط از اسم علوم اجتماعی خوشم آمده بود. بعد از یک سال مجددا کنکور دادم و جزو شش نفر منتخب کل ایران شدم که در رشته شیمی کاربردی قبول شده بودند. و تغییر رشته دادم. اما باز هم از محتوای درسها خوشم نیامد. برای بار سوم هم کنکور را قبول شدم و وارد رشته زبانها شدم.

خودم فکر میکردم که کنکور ما را ساده میگیرند اما بعدها متوجه شدم تعداد کسانی که موفق به قبولی نمیشوند خیلی بالا است . حتی کسانی که در کنکور دانشگاه آزاد نمرات خوبی بدست می آوردند! با وجود اینکه در تغییر رشته فقط واحد های با نمره A و B  را قبول میکردند. با دو سال و نیمی که زبان خواندم جمعا حدود هفتاد واحد موفق داشتم. اما سختی روزگار و معیشت و تنبلی و چند عامل دیگر باعث شد که از ادامه تحصیل معاف شوم.

یکی از بچه های فامیل که خدمتش را در خرم آباد تمام کرده بود. بخاطر آشنایی با شغل تراش عدسی و امکان شغلی موجود تصمیم به سکونت در الیگودرز گرفته بود. به من پیشنهاد کرد که مشترکا مغازه ای باز کنیم و مستقل باشیم. و به این ترتیب دوران کارگری من به پایان رسید. قبل از آن اسم الیگودرز را فقط یک بار شنیده بودم {دیوانه ای در پادگان ما بود که میگفتند دو سال است مرخصی نرفته است و از دهات الیگودرز امده بود}

هیچ تصوری از اینکه کجا خواهم رفت نداشتم.

تنها دارائی با ارزش من یک موتور بود که 140000 تومان خریده بودم و هنوز تحویل نگرفته بودم. قبل از اینکه روشنش کنم آنرا فروختم و سرمایه اولیه ام را بدست آوردم. مغازه ای در میدان افغانستان اجاره کردیم به ماهی هزار تومان . به اضافه هزار و پانصد تومان کرایه منزل که پانزده متر با مغازه فاصله داشت.

شیشه تراشی و ساخت کرکره ! هر دو در این شهر جدید بودند. ولی هیچ کدام شغل چشمگیری نبود. با اولین درآمدم یک کامپیوتر 286 خریدم . و بعد از خریدن فهمیدم که دومین کامپیوتری است که به این شهر وارد شده!!!

خوشبختانه کلاسهای کامپیوتر شهرداری اصفهان را زمانی گذرانده بودم که واحد های آموزش کامپیوتر در تمام کشور انگشت شمار بودند. بعد از دو سال شریکم از این شهر خسته شد و تصمیم به مراجعت به اصفهان گرفت اما من ماندم . و با کرکره سازی و همزمان با آن برنامه نویسی و سرگرمی با کامپیوتر مشغول بودم. تا اینکه تصمیم گرفتم یک شرکت کامپیوتری ثبت کنم.

بالاخره با پیشنهاد و اصرار یکی از دوستان شرکت را به محل جدید منتقل کردیم و مغازه را واگذار کردم. و باز هم شریک دار شدم. حدود دو سال طول کشید تا موفق شدم اولین نمایندگی را بگیرم. و بعد از آن سیر تکاملی شرکت تا گرفتن بیست و دومین نمایندگی ادامه پیدا کرد.

شریکم در دو شغل دیگرش ورشکست شد. و با شریکی دیگر جایگزین شد. باز هم 50 به 50 هرگز به  درآمد قابل توجه نرسیدیم . و بزرگترین هدف من در کار این بود که برای اطرافیانم مفید باشم. تفاوتی نداشت . مشتری ، همکار ، دوست ، یا غریبه و رهگذر . . . همینکه توانایی انجام کاری را داشتم که از عهده دیگران خارج بود ، لذت خاصی داشت که برای من با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نبود. و همیشه مراقب خودم بودم که مبادا مغرور شوم. آموزشهای فنی که به طبع اخذ نمایندگیها در اختیار ما بود . منبع بزرگی از اطلاعات بود که کمتر کسی به آنها دسترسی دارد.

بعد از آن سرگرمی بهتری پیدا کردم. آموزش و انتقال همه چیزهایی که میدانستم به دیگران. اغلب اطرافیان من را از این کار منع میکردند و آن را غیر اقتصادی و خطرناک میدانستند. اما کمبود کسانی که قدر این آموزش را بدانند یا توانایی استفاده از آن را داشته باشند . از خطرات پیش بینی شده جلوگیری می کرد.

تا حدود یک سال پیش صاحب سهم اعظم شرکت خودم بودم. و تقریبا همه کارهای مدیریتی آن را عهده دار بودم. تا اینکه . . .

فعلا آمادگی نوشتن درباره از دست دادن شرکت و یک سال بیکاری ام را ندارم. کما اینکه نظر به روشن بودن و تازه بودن آنها لزومی به نگارش من نیست و این مورد را بهتر است دیگران به چشم خودشان ببینند و قضاوت کنند.

.

 

 

 گذشت

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و این زندگی هنوز هم ادامه دارد

نوزدهم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  88/12/21ساعت 21:21  توسط شهاب شو قی فر  | 

بیش از  دو سال از شروع بی کار شدنم !   و  زمانی که اولین نوشته ها را در این صفحه گذاشتم می گذرد . و حالا (فروردین 1389) میخواهم کمی به ادامه آن اضافه کنم . مهمترین وقایع این مدت دلایل ترک شرکتم بود. . . . 

از مدت ها قبل نامه ها و بخشنامه ها ی تحریم به ادارات و مدارس شهر ارسال می شدند . و از لطف دوستان ! نه تنها از تعداد ؟  بلکه حتی از متن آنها هم خبر داشتم . با این وجود اغلب اوقات چون مجبور بودند . و در تمام شهر کسی دیگر نمیتوانست کارشان را انجام بدهد . برای تعمیرات و اصلاحات نرم افزاری همیشه و از همه جا مراجعه کننده داشتیم . کمتر روزی بود که بی کار باشیم و مراجعه کننده نداشته باشیم . بعضی از کارپرداز ها هم فاکتورهای بدون نام میگرفتند و همچنان اصرار داشتند که به شرکت من مراجعه کنند، به قول خودشان به هیچکس غیر از من اعتماد نداشتند. حتی اصرار میکردند که کارهایشان را به دست تکنسین ها ندهم و خودم شخصا انجام بدهم.

اما

ظاهرا (البته خیلی هم حدس و گمان نیست ! چون متن این دستورالعمل را هم دیده ام) دستورالعمل جدی آمده بود که باید جلوی کار کردن من و امثال من را بگیرند. متن دستور واصله مبنی بر این بود که مانع راه اندازی مشاغل حساس مانند : طلا سازی ، عینک سازی ، و . . .  بشوند . اما هر کسی هم از اقلیت ها در هر شغلی، اگر موفقیت چشمگیر داشته و یا مشهور شده باشد ، باید مانع کار و کسب او بشوند . و بطور خلاصه ، به قول مسئولین محترم دایره اطلاعات اماکن عمومی فقط اجازه داریم در حد بخور و نمیر درآمد داشته باشیم . الحمد لله لطف مسئولین شامل حال ما هست و اجازه داشتن درآمد بخور و نمیر را داریم! شکر.

بگذریم ، ظاهرا شرکت من و تعمیرات ماشینهای اداری (و در واقع اعتماد بیش از حد مردم الیگودرز و ادارات و شرکت ها ، به کیفیت انجام خدمات و صداقت من و همکاران) باعث شده بود که این تصور ایجاد شود که شرکت متین پردازش خیلی موفق و مشهور شده است.

یک بار متهم به این بودم که دارم شهر را چپاول میکنم و درآمد بسیار زیادی دارم و پول به خارج از کشور میفرستم. و بار دیگر به این متهم بودم که از خارج پول می گیرم و برای جلب توجه مردم ، اجناس را به پائین تر از قیمت خرید می فروشم.  و دیگر داستانهای ضد و نقیض کم و بیش مشابه.  و همچنین تهمت ها و افترا هائی که اغلب دوستان و همشهریان از آنها اطلاع دارند.

به هر حال روش اجرائی آنها بعد از چند سال تحریم شغلی ، بوسیله بخشنامه و ابلاغ  تغییر کرد و به احظار و ارشاد تک تک کسانی که با ما در ارتباط بودند تبدیل شد.  اول به بهانه های مختلف از تمدید جواز کسب دارای 15 سال سابقه شرکت خودداری کردند. بعد تقریبا همه دوستان خانوادگی امان احظار شدند (و اصطلاحا از نظر اجتماعی منزوی امان کردند)

سپس مالک فروشگاه و محل تجاری شرکت را در چند مرحله احظارو به بیرون کردن من از آن محل تشویق کردند . و در  مرحله بعدی  شرکاء را  احظار و با دادن وعده و تهدید ، به حذف من از شرکت و یا ترک شرکت ، و تنها گذاشتن من تشویق کردند. و  در آخرین مرحله همکاران شرکت و تکنسین هایی را که آموزش داده بودم و در حال کار در شرکت بودند را خواستند و با تهدید های شدید (هیچکس از خانواده شما به دانشگاه نخواهد رفت ، اجازه استخدام نخواهید داشت . و . . . نظایر آنها ) از آنها خواستند که به بهانه ای شرکت را ترک کنند . بطور خلاصه تصمیم جدی داشتند که شرکت متین پردازش را تعطیل و من را مجبور به ترک شهر کنند.

جالب ترین بخش قضیه اینکه در تمام این مدت و حتی زمانی که هفته ای چند نفر بخاطر من ،  مورد بازجوئی و ارشاد قرار میگرفتند، و حتی تا به امروز. یک بار هم کسی با خود من کاری نداشت، نه احظار شدم ، نه ابلاغ مستقیمی دریافت کردم،  البته چون مرتکب هیچ تخلف و نقض قانونی نشده بودم . و همه اقدامات آنها در چارچوب فراقانونی (بخوانید : غیر قانونی) بود، هیچ بهانه و دلیلی برای برخورد مستقیم نداشتند .

شکل اجرای برنامه اعلام نشده ، و در حال اجرا ، به نحوی بود که دقیقا عکس اهداف آنها  نتیجه میداد.  تا چند وقت پیش دوستان قدیمی و کسانی که سالها من را میشناختند، گاهی  جشن مهرگان را به من تبریک میگفتند و گاهی کریسمس را ، یکی فکر میکرد ارمنی هستم ، یکی فکر میکرد کلیمی نژاد هستیم . اما با شروع این نوع اقدامات که با اشکال مختلف و با ابتکارات فردی در تمام کشور در حال اجرا بود. آنچنان حساسیتی ایجاد شده بود که از طرفی همه با اسم بهائی آشنا شده بودند، و از طرف دیگر به شدت کنجکاو شده بودند ، که اعتقادات ما چیست؟ و دلیل این نوع برخورد ها و ایجاد محدودیت ها چیست؟

دیگر روزی نبود ، که مورد سوال واقع نشوم و از من توضیح نخواهند!  کار از حد دوستان و آشنایان ، و فامیل های دور ، و همکلاسی های قدیم گذشته بود. دیگر حتی رهگذر ها در خیابان هم جلویم را میگرفتند و درباره اعتقاداتم و بخصوص دلایل این نوع برخورد ها سوال میکردند. 

بالاخره تصمیم گرفتم که با مسئولین مربوطه تماس بگیرم.  به 113 زنگ زدم و تقاضای ملاقات کردم. ظاهرا برایشان خیلی عجیب بود که کسی بخواهد خودش به آن اداره برود. قرار گذاشتیم و در آنجا همین مسائل را مطرح کردم . اما گفتند  که ابدا اطلاعی ندارند و این اقدامات از جانب آنها و اداره مطبوعشان نیست.؟ ! ؟  و من توضیح دادم که هر کسی مشغول این برنامه ریزی ها شده است مطمئنا بر خلاف اهداف اداره محترم اطلاعات عمل میکند . که وظیفه اش حفظ امنیت جامعه میباشد. به هرحال گفتگوی مفصلی داشتیم . اما با برخوردی که دیدم، از رفتنم پشیمان شدم ، ظاهرا اصلا عادت نداشتند که چند کلمه حرف صادقانه بشنوند .

در هر حال شدت اقدامات غیر مستقیم به حدی رسید که دیدم، اطرافیان و  دیگران به خاطر من دارند آسیب میبینند. مثلا تکنسین ها به کارشان و به آن شرکت خیلی نیاز داشتند . ولی از حضور در آن محل و کار کردن منع شده بودند. آن هم به خاطر من و محدود کردنم.  در نهایت تصمیم گرفتم که بر خلاف خواسته آنها که هدفشان تعطیلی ، ورشکستگی ، و حذف شرکت متین پردازش بود ، کاری کنم که شرکت و خدمات آن پابرجا بماند. شرکت را مانند بچه خودم میدانستم ،از صفر شروع کرده بودم و تا اخذ بیست و چهار نمایندگی فروش و خدمات . و کسب اعتبار تجاری  و سابقه حرفه ای کم نظیری(البته به نسبت شهر کوچک خودمان) آن را رسانده بودم ،  دلم نمیخواست که نابود شود و یا از هدف اولیه اش که خدمت به مردم شهر بود .فاصله بگیرد.

به شرکایم پیشنهاد کردم که چون ظاهرا مشکل فقط من هستم ؟  از شرکت خارج شوم . و آنها شرکت را حفظ کنند. و به کار ادامه دهند . اما هیچکدام قبول نکردند. و در نهایت تصمیم به فروش یکجای شرکت گرفتند. بگذریم که در این معامله نه تنها ارزش تجاری نمایندگی ها و اعتبار شرکت در نظر گرفته نشد؟ بلکه حتی به اندازه کالاهای موجود در فروشگاه هم چیزی به صاحبان شرکت پرداخت نشد . و طی چند مرحله دبه و نقض قولنامه اولیه در نهایت مبلغی ناچیز پرداخت شد.  شرکایم را نمیدانم اما همه میدانند که برای من پول مهم نیست . هنوز هم امید وارم بتوانند در حد اعتبار و آبروی قبلی به فعالیت ادامه دهندو هر چه درآمد داشتند. نوش جانشان.

آذر ماه سال 1386  در طی چند روز کاملا بی کار شده بودم . و همه چیز هائی که برایشان زحمت کشیده بودم و فکر میکردم که مهم هستند را از دست داده بودم . برای من که عادت داشتم با علاقه و بدون خستگی تا روزی 18 ساعت را کار کنم بزرگترین شکنجه بی کاری بود. کنار آمدن با وضعیت جدید نیاز به زمان داشت . اول از همه به سفری هفت هزار کیلومتری رفتم و طی یک هفته تمام مرز های کشور از خوزستان تا بلوچستان و مشهد و . . .  را دور زدم . تا چندین هفته سرگردان بودم . برای کمک به بچه ها و رفع مشکلاتشان  گاهی به شرکت میرفتم که خوشبختانه آن هم با اعتراض و تهدید غیر مستقیم از همان مراجع قبلی قطع شد.

اتفاق جالب دیگر اینکه برای تشویق من به رفتن از شهر (همانطور که چند بار صراحتا از من خواسته شده بود)  برنامه ریزی دیگری کردند.  هر روز چند نفر برای خریدن خانه مراجعه میکردند. اول فکر میکردم تصادفی و اشتباه در آدرس بوده است. اما وقتی پیگیر شدم ؟ متوجه شدم که به نام من به بنگاه مراجعه کرده اند و آدرس و تلفن من را داده اند تا با تعداد مراجعه کننده ها ،  و خریداران ، به فروش خانه و رفتن از شهر وسوسه شوم.

 از طرف دیگر شایعات وسیع و برنامه ریزی شده ای در شهر منتشر شده بود که دلیل اینکه شرکتم را واگذار کرده ام شخصی ، یا اختلاف با صاحب ملک بوده است که تمام این شایعات با تکرار همین پروژه درباره یکی از دوستانم و تعطیل کردن عینک سازی او از طریق فشار به صاحب مغازه اش و جلوگیری از راه اندازی مغازه در محل دیگر خنثی شد و تقریبا تمام دوستان و همشهریان از برنامه ریزی های انجام شده و هدف آنها مطلع هستند.

به جز عده معدودی شامل طراحان و مجریان این پروژه ها که دوست دارند سرشان را زیر برف نگاه دارند، و فکر کنند که هر چه گفته اند و شایع کرده اند ؟ مردم باور کرده اند ؟ ! ؟

تصمیم گرفتم به سراغ کشاورزی بروم . چهار ماه هر روز همراه با نوجوان های شرور عشایر در کلاسهای فنی و حرفه ای شرکت میکردم تا اینکه دو مدرک پرورش قارچ . و گیاهان گلخانه ای را گرفتم. اما داستان تمام نشده بود. ؟ ! ؟   گلخانه ای نیمه ساز در خارج شهر را اجاره کردم و قرار بود آنرا تکمیل و راه اندازی کنم.  اممممما   ظاهرا بیل زدن من هم خطرناک تشخیص داده شده بود؟  صاحب زمین و گلخانه هم احظار و ارشاد شد. و از همکاری با من منصرف گردانیده شد.

بعد از آن تازه راه خودم را پیدا کردم و فهمیدم که آنها چه لطف بزرگی را در حق من انجام داده اند.   به تدریج بهترین راه های استفاده  از وقت آزاد خودم را کشف کردم.

بدون اغراق می توانم بگویم اگر مجوز راه اندازی بنگاه کاریابی را داشتم در طی این دو سال و اندی ، به راحتی حداقل صد  شغل و کسب و کار جدید ،در همین شهر، برای جوانان مستعد و دارای انگیزه .  راه اندازی میکردم و عده زیادی را صاحب حرفه و شغلی قابل قبول میکردم.  چون  با وجود تمام محدودیت ها. و مشکلات در همین مدت به چندین نفر کمک کردم که صاحب کسب و کار جدید بشوند و بسیار خوشحال هستم که تقریبا همه آنها توانستند از راهنمائی های من بخوبی استفاده کنند . و در این دوران رکود بازار ، حد اقل ، مشغولیتی قابل قبول داشته باشند.   

بگذریم که با بعضی  از آنها همچنان برخورد میشود و به جرم استفاده از نظرات مشورتی من ، متهم به همکاری و مشارکت با من  شده اند.

سال 1388 را هم تقریبا بدون مشکل سپری کردم . جالب ترین خاطره ام از سال گذشته سالگرد تولدم بود، که با وجود اینکه هیچکس را دعوت نکرده بودیم تا چندین روز ، هر بار تعدادی از دوستان برای تبریک تولد به دیدنم می آمدند.    سفری نسبتا طولانی و شاد در هفته اول سال داشتم .  برای شروع سال 89 تصمیمات اساسی و مهمی گرفته ام که اگر زنده بودم؟ و بخش دیگری به این نوشته ها اضافه شد؟ نتیجه عملی این تصمیمات در نوشته های بعدی همین صفحه مشخص خواهد شد.

 

و . . .

 

 

 ویرایش : ۱۲ فروردین ماه ۱۳۸۹ الیگودرز      لرستان

 


شاید آخرین خاطره .

چشمان کاملا باز

امروز را با اتفاقی خاص شروع کردم

خواب دیدم ، در حالی که با یک نفر بر سر شکل تابوت یا چیزی شبیه به آن بحث میکردم، خودم را بر روی برانکارد برای کفن و دفن از کنارمان به اتاق کناری بردند. دوستم گفت نمیخواهی کمک کنی؟ جواب دادم ممکن است تا چند دقیقه دیگر چشمانم برای همیشه بسته شوند ! حیفم می آید از اینجا بروم . به مادرم که روبرویم نشسته بود خیره شدم و به این فکر میکردم که چقدر دوستش دارم ؟ او را و بسیاری کسان دیگر را که این جمله را از زبان من شاید هرگز نشنیدند.

با این فکر که فقط برای چند دقیقه دیگر زنده هستم از خواب بیدار شدم و تا الآن که این نوشته ها را مینویسم هنوز چشمانم را نبسته ام .

احساسی بخصوص و استثنائی دارم . تجربه ای که سالها پیش بعد از دیدن انفجار بمب در چند قدمی ام تجربه کردم. با این تفاوت که آن موقع چندین روز را در بیهوشی و اتاق عمل گذراندم ولی این بار بیدارم.

صبح طبق معمول بعد از دویدن ، و در زمان طلوع آفتاب مشغول نرمش بودم و به این فکر میکردم که شاید این آخرین طلوعی باشد که می بینم . همه چیز شکلی دیگر پیدا کرده بودند. دیوارها ، درختان ، رودخانه ، ابر ها ، نسیم خنک صبحگاهی . حتی یک برگ خشک افتاده بر روی زمین را هم دیگر مثل قبل نمی دیدم.  خوشحال بودم که خواب نماندم و این صبح زیبا را هم دیدم . مخصوصا اگر آخرین صبح زندگی ام باشد.

تنها چیزی که نگرانم کرد این بود که آیا باعث ناراحتی کسی شده ام ؟؟ و در این لحظه آیا کسی از دست من دلگیر است. ؟؟؟

در موقع دویدن به این فکر میکردم که اگر قرار باشد چیزی روی قبرم نوشته شود چه جمله ای را دوست دارم و فقط این جمله به ذهنم رسید :  کسی که زیاد گریه میکرد و کمتر کسی اشک هایش را دید.

علاقه چندانی ندارم که این نوشته ها همه بخوانند . اما از آنجا که هنوز حس میکنم خواب بعدی من خواب همیشگی ام باشد، این ها را می نویسم چون شاید آخرین نوشته هایم باشد و بر خلاف روال همیشگی ام ، این بار دوست دارم همه بدانند که به چه چیزی فکر میکنم.

شاید این تجربه برای هر کسی لازم باشد، لمس کردن مرگ و نزدیک دیدن آن .

 اما تصور کردن آن با درک و لمس آن تفاوت زیادی دارد

 


آخرین ویرایش : ۱۰ خرداد  ماه ۱۳۸۹ الیگودرز      لرستان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/12/19ساعت 19:19  توسط شهاب شو قی فر  | 

 از آنجا که قرار است این صفحه را دوستان و فامیل بعد از سفر من به دیار باقی بخوانند .

  در همین جا از همه خدا حافظی می کنم

 و

 امیدوارم بدی هایی را که در حق دیگران انجام داده ام فراموش کنند و ببخشند.

 

+ نوشته شده در  86/12/19ساعت 10:10  توسط شهاب شو قی فر  | 

چند سالی است که وصیت نامه ننوشته ام و اصلا فراموش کرده ام که در آخرین وصیت نامه ام چه چیزی نوشته ام.

البته مهم هم نیست نه دارائی با ارزشی دارم و نه در زندگی کار چندان مفیدی انجام داده ام که بخواهم درباره آن صحبت کنم . اما از آنجا که نوشتن وصیت نامه به موجب اعتقادات دینی و مذهبی ام (من بهائی هستم) واجب است . وصیت نامه خود را در این صفحه قرار میدهم . تا بعد از سفر آخرت من در دسترس بازماندگان باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/12/18ساعت 11:59  توسط شهاب شو قی فر  |